دلت خاراست بهر كشتن من خاره تربادا
گراى زاهد دعاى خير ميگوي مرا اين گو
كه اين آواره كوئى بتان آواره تربادا
دل من پاره پاره شدهوائى آن كه به گردد
اگر جانان بدين شاداست يارب تازه تربادا
وله:
يا غمش خوش بودم امشب گرچه درخواري گذشت
ياد ميكردم ازين شبهاكه دريارى گذشت
ماجر اى دوش پرسيدى كه چون بگذشت حال
اى سرت گردم چه مى پرسى بدشواري گذشت
ناخوش آن وقتى كه برزنده دلان بى عشق رفت
ضائع آن روزى كه برمستان بهشياري گذشت
وله:
غارت عشقت رسيد نقددل ازماببرد
تيغ بلا سرفگند فتنه بخون پافشرد
جان كه بدنبال تست چند عنانش كشم
چون زتنم رفتني است هم بتوبايد سپرد
عشق اگربكدم است سهل نبايد گرفت
آتش اگر شعله ايست خورد نبايد شمرد
شوق چوباقى بوديار چه خوب وچه زشت
دوست چوساقى بود باده چه صاف وچه درد
خسرو اگر عاشقي فكر سرخود بكن
هركه درين راه رفت سر بسلامت نبرد
وله:
يار قبا چست كرد رخش بميدان بريد
اين سرو هرسر كه هست درخم چو گان بريد
غمزه زن مارسيد ساخته داريد جان
يوسف ماباز گشت مژده بكنعان بريد
نيست دل چون مني درخور شاهين شاه
پاره مرداررا برسگ دربان بريد
وله:
هرشب منم زهجر پريشان ديده تر
دل ازبرم رميده ومن زان رميده تر
افغان زتوكه هست بگوشت فغان من
چندانكه بيش مى شنوى ناشنيده تر
تو فتنهء زمانه شدي ورنه روز گار
بوداست پيش ازين قدرى آرميده تر
شيرين غميست عشق وليكن زبان جان
اي دل نگويمت كه مخورليگ ديده تر
وله:
جان زتن بردى ودرجانى هنوز
دردها دارى ودرماني هنوز
آشكارا سينه ام بشگا فتى
همچنان درسينه پنهاني هنوز
هردو عالم قيمت خود گفتىء
نرخ بالا كن كه ارزاني هنوز
وله:
پائى طلب گرشبى برسر كويت نهم
سرمه ديده كنم خام سرپائي خويش
حسن فروشي بدل ناز فروشي بجان
اينهمه أرزان مكن قيمت كالائى خوبش
وله:
هستى زفرق تا بقدم آرزوئى دل
آب حيات رائده خيالت بجوئى دل
دل بستمت بزلف وندانستم اينقدر
كزوي چنين درازشود گفتگوئى دل
گرخون دل خوري نكنم جز دعائى تو
زيراكه من بسوى توام نه بسوئى دل
وله:
درره عشق ازبلا آزاد نتوان زبستن
باغمش درسينه نبود شادنتوان زيستن
دشمني چون عشق دربنياد جان افشرده پا
براميد صبرني بنياد نتوان زيستين
وله:
بفراغ دل زمانى نظرى بماهروى
به ازانكه جترشاهائ همه عمرها ؤهوئ
بخداكه رشكم آيد برخت زچشم خويشم
كه نظر دريغ باشد بچنان لطيف روى
وله:
نفسى كه پانگارى گذرد بشاد مانى
مفروش آن نفس را بحيات جاوداني
مكن اى إمام مسجد من رندرا ملامت
تو بشهربت پرستان نرسيده چه دانى
ومنهم نجم الدين حسن بن علاء السنجري الدهلوي (م 737ه) كان من الشعراء المفلقين، وشعره في غاية الحلاوة؛ ولذلك لقبوه بسعدي الهند، له ديوان الشعر الفارسي ومصنفات غير ذلك، ومن شعره، قوله:
ساقيامى ده كه ابرى خاست ازخاور سپيد
برگ راسر سبزي آمد سرورا چادر سفيد
باده درجام بلورين ده مراگرمى دهى
خوب مى آيد شراب لعل راساغر سفيد
ابرچون چشم زليخا بهر يوسف ژاله مار
ژالها چون ديده يعقوب پيغمبر سفيد
وله:
چو گرد طبع بر آيم صدا دهم همه را
كه از كرم نبود طوف بوستان تنها
ولى زطائفهء ميوه دزد مى ترسم
كه باغ سخت بزرگست وباغبان تنها
وله:
هر گز دلم بدرد توازكس دوانخواست
كام توجست وحاجت خودرار وانخراست
مشتاق تو بهيچ جمالى نظر نكرد
رنجور توبهيچ طبيبى دوا نخواست
وله:
گفتي كه چراحال دل خويش نگوئى
من خود كنم آغاز بپايان كه رساند
وله:
مشكل سرو كارى است كه بروعده معشوق
صابر نتوان بود تقاضا نتوان كرد
وله:
من بودم وكنجى وحريفى وسرودى
غم راكه نشان داد بلاراكه خبر كرد
وله:
دوسه باربا تو گفتم كه مرا بهيچ بستان
نه شد اتفاق شايد كه باين بها گرانم
وله:
تو آفتابي ومن صبح ميتوان دانست
كه بيتو من نتوا نم نفس برآوردن
وله:
از حسن اين چه سوالست كه معشوق توكيست
اين سخن راچه جواب است توهم ميداني